تبليغاتX
فرهاد دوست داشتنی

فرهاد دوست داشتنی

ستاره ی تنهای شبهای تاریک

زندگی یعنی تکاپو

         زندگی یعنی هیاهو

                   زندگی یعنی شب نو روز نو اندیشه نو

                   زندگی یعنی غم نو حسرت نو پیشه نو

زندگی همچو آب است اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت...

ولی تازمانی که دلمان را به زبان بیاوریم هرگز پریشانی و افسردگی وجود

 نخواهد داشت ...   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:10  توسط پرهام  | 

هرگز اشتباه نکن

اگر اشتباه کردی ..... تکرار نکن .

اگر تکرار کردی ..... اعتراف نکن .

اگر اعتراف کردی ..... التماس نکن .

اگر التماس کردی ..... دگرزندگی نکن .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 11:54  توسط پرهام  | 

بذار برات بگم گلم بدون تو مرده دلم

آرزومو رو تن ماه نوشتمو منتظرم

منتظر یه اتفاق حادثه ی عبور تو

من موندم تو فاصله ها با حسرت حضور تو

حالا با حسرت دلم یه دنیا دلتنگ میشم

دلو به دریا زدمو غرق موج نگات شدم

ساحل من تو بودی و تو خوابمم نیومدی

ببین چه ساده میمیرم تو حسرت تو لعنتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:6  توسط پرهام  | 

در شبی غمگین تر از من قصه ی رفتن سرودی

تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی

ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده بود

وعده ها و خنده های تو به نیرنگ آلوده بود

ای به خاطر برده عشق آتشینم

رفتی اما من فراموشت نکردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:53  توسط پرهام  | 

                

به  کوه  گفتم عشق چیست؟ لرزید

به  ابر  گفتم  عشق چیست؟ بارید

به   باد  گفتم  عشق چیست؟ وزید

به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید

به  گل  گفتم  عشق چیست؟پرپرشد

به انسان گفتم عشق چیست؟

اشک از چشمانش جاری شدوگفت...

     دیوانگیست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18:20  توسط پرهام  | 

گفتم   مرو  پرپر میشم               گفتی میخوام رها   باشم

گفتم آخه عاشق شدم                گفتی میخوام  تنها باشم

گفتم حالا که پیر شدم؟               گفتی که از تو سیر شدم

گفتم      تمنا    میکنم                گفتی میخوام خوردت کنم

گفتم  بیا   بشکن   تنو                گفتی  فراموش  کن   منو

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 12:10  توسط پرهام  | 

         ترس و خنده

دیروز داشتم تو یکی از خیابونای تهرون راه میرفتم که یه ماشین پلیس دیدم ودیدم که یه پسر کوچولو توش نشسته و داره با بیسیم بازی میکنه.همین که رسیدم به ماشین یهو گفتم دست نزن بچه.پسره حسابی ترسیدو  بیسیمو گذاشت سر جاش ودست به سینه نشست.منم با دیدن حالت پسره بی اختیار خندم گرفت و کلی با دوستم خندیدیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 12:15  توسط پرهام  |